- چرا اومدی؟؟؟؟؟
جا می خورم....خیلی زیاد....ضربه کاری بود....حباب دوباره رشد می کند.خالی خالی می شوم....مثل تایری که پنچر میشود....وا می روم.....از دیشب تا حالا چند بار این سوال را شنیده ام؟ صد بار....؟؟؟ هزار بار...؟ نه! سه بار...! فقط سه بار. از زبان سه مرد مهم زندگی ام...اما هیچ کدام به اندازه این آخری سنگین نبود...چرا فکر می کردم کیان از دیدنم خوشحال می شود؟ چرا فکر می کردم برای برگشتنم لحظه شماری....!!!! می کند؟ او که حتی از بوسیدن من نفرت دارد! چرا من اینقدر احمقم؟ واقعاً چرا؟؟؟؟
از بس پلک نزده ام چشمانم می سوزند...خدا را شکر حداقل اشکم سرازیر نشده...آنقدر عمیق دمم را فرو می دهم که احساس می کنم الان است که کیسه های هوایی ام پاره شوند. از نگاه خیره اش کلافه می شوم.دستی به گلویم می کشم. می خواهم حرف بزنم.اما تارهای صوتی ام فلج شده اند.
بلند می شود از پایین رفتن مبل می فهمم که کنارم نشسته. دستش را دور شانه ام حلقه می کند و مرا به طرف خود می کشد.می خواهم مقاومت کنم اما نمی شود.سرم را در بغل می گیرد و آهسته می گوید:
- فکر احمقانه نکن!تو کی می خوای بزرگ شی آخه؟ دلیل سوالم این نیست که از اومدنت ناراحت باشم. واقعاً خیلی خلی اگه همچین فکری کنی. تو حق نداری نسبت به من بدبین باشی... من فقط می خوام بدونم تو اون کله کوچولوت چی می گذره؟ چی می گذره که تا فهمیدی کاوه داره ازدواج می کنه شال و کلاه کردی و برگشتی؟ نکنه می خوای به منم بگی که دلت واسه مامان بابات تنگ شده و برگشتی که تو آب و خاک خودت زندگی کنی؟ می دونی که نمی تونی به من دروغ بگی...من تو رو بزرگ کردم دختر جون.بیشتر از خودت می شناسمت...پس هدف واقعیتو بگو...
از اینکه اینقدر دستم برایش رو است عصبی می شوم. با شدت خودم را کنار می کشم.ابروهایش به نشانه تعجب بالا می روند. با خشم می گویم:
- کی گفته من باید همه چیو واسه تو توضیح بدم؟ چرا تو باید از همه چیز خبر داشته باشی؟ مگه کی من هستی؟ پدرمی؟ برادرمی ؟شوهرمی؟ نامزدمی؟ دوست پسرمی؟ تو حتی پسر عمه واقعیم هم نیستی. به چه حقی تو زندگی من دخالت می کنی و تو افکار من سرک می کشی؟
لحظه ای صورتش سرخ می شود. اما لبخندش را حفظ می کند و آهسته سر شانه ام را نوازش می کند و با آرامش می گوید:
- من فقط می خوام تو رو از این عذاب بیرون بکشم...باشه...قبول... من هیچ کدوم از این نسبتهایی رو که گفتی با تو ندارم. اصلاً من هیچ کاره...ولی در حد یک دوست هم نیستم؟ نبودم؟ یعنی هیچ وقت تو زندگی تو هیچی نبودم؟باشه...نبودم... اینم قبول.... اما بالاخره یه چیزی هست که تو به راحتی پا می شی میای خونه من...! می ری تو اتاق خوابم...میای تو بغلم...اینا رو هم می خوای بگی نیست؟ یا....شاید این روابط با مردا واست عادی شده! ها؟ من نبودم یکی دیگه؟درسته؟
طاقت ندارم.خدایا...طاقت این گوشه کنایه های کیان را ندارم. طاقت ندارم.....داد می زنم... از ته دلم:
- به تو ربطی نداری...می گم به تو ربطی نداره...
چشمانش از شدت خشم برق می زند.
- تو غلط کردی. تو ....اضافه می خوری.فکر کردی اجازه می دم هر غلطی دلت می خواد بکنی؟ اگه لازم باشه دست و پاتو می بندم و تو همین خونه زندونیت می کنم. اما دیگه اجازه نمی دم دست از پا خطا کنی. دوباره تیشه بزنی به ریشه خودت و بعدشم چند سال آواره غربت بشی. که چی؟؟؟؟؟
صدایش را ناز ک می کند و ادای مرا در می آورد:
- می خوام بلاهایی که به سرم اومده رو فراموش کنم...!!! اونم چه غربتی؟ جایی که به جز عشوه گری و زیر پا گذاشتن تموم ارزشها و حرمتها هیچی یادت نداده. تو کی اینطوری بودی؟ از تماس دست هر پسری سرخ و سفید می شدی...حتی اگه اون پسر من بودم...ولی اون از دیشبت که تمام سر وسینه و پر و پاچه و هر چی که زیبایی و قشنگی داشتی در معرض اخلاص گذاشته بودی و تمام تلاشتو برای تحریک کردن کاوه به کار بردی.اینم از امروزت که می خواستی کار دست من بدی.وقتی به این فکر می کنم که اگه امروز توی اون اتاق به جای من هر پسر دیگه ای بود چه اتفاقی می افتاد مو به تنم راست می شه. رفتی خارج این چیزا رو یاد بگیری؟ آره؟؟؟ بی بندو بار بشی که از یکی مثل کاوه انتقام بگیری؟؟؟آخه به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه تموم مردایی که دیشب توی اون مراسم بودن برای اینکه چند دقیقه به تو نزدیک بشن و به فیض دیدن سینه هات برسن، سر و دست می شکستن! به قیمت اینکه به راحتی اجازه بدی دستای کثیف اون کاوه نامرد، جاجای بدنت رو لمس کنن و تو ککتم نگزه و مستانه هم به روش بخندی. دامنتو بالا می کشی که همه پاتو ببینن و آب از لب و لوچه شون آویزون شه؟ اینا همه از عوارض خارج رفتنته. رفتی خارج که درست بشی...کلاً خارج شدی....
از این بی پروا حرف زدنش گر گرفته ام. کیان همیشه راحت بوده اما نه اینقدر که بخواهد همه چیز را با این وضوح به رویم بیاورد. عصبانی ام هم از صراحت آزار دهنده اش، هم از این حس بی اعتمادی نگاهش. باز هم داد می زنم:
-چیه؟ می خوای بگی هرزه شدم؟ می خوای بگی مثه خرابا رفتار می کنم؟ آره تو راست می گی..من هرزه...من فاحشه... من خراب.... اما این تنها راه انتقام گرفتن از کاوه ست. اگه لازم باشه خودم رو به تموم مردای کره زمین عرضه می کنم تا اون عوضی رو نابود کنم...من به راحتی...
مشتی که بر دهانم می خورد برق از چشمانم می برد...از نگاهش وحشت می کنم. رگ گردنش بیرون زده. پیشانی اش نبض دارد. مشتان گره کرده اش آماده فرود دوباره ست...می دانم که باید فرار کنم. از جایم بلند می شوم. اما مچ دستم را می گیرد و روی مبل پرتم می کند.... از برخورد محکم سرم با دسته مبل فغانم بلند می شود....می خواهم سرش داد بزنم اما مهلت نمی دهد.... دستانش را در دو طرفم قرار می دهد و روی بدنم خیمه می زند..... با دست عقبش می زنم.... اما حتی یک میلی متر هم از جایش تکان نمی خورد.... از چمنزار چشمانش شعله های آتش بیرون می زند.... با عصبانیت به چشمانش خیره می شوم....
- بلند شو کیان. می خوام برم. ولم کن.
پوزخند می زند و می گوید:
- مگه نمی خوای واسه انجام شدن کارت، خودتو به مردا عرضه کنی؟؟؟خوب چرا من اولیش نباشم؟ فکر کردی من پسر پیغمبرم که نیمه لخت جلوم راه بری و ادا بیای و منم مثه سیب زمینی نگات کنم؟ نه عزیزم... تا الان هیچ سه شب متوالی تخت من خالی نبوده.!!! فکر می کردم ارزش تو بیشتر از این حرفاست که به چشم یه همخوابه بهت نگاه کنم...اما مثه اینکه نه... تو هم یکی مثل همونایی که هر شب بابت یه تراول پنجاه تومنی خودشون رو حراج می کنن....تو هم چوب حراج به خودت زدی. ... چرا از این فرصت استفاده نکنم؟ تو تا هر وقت که من بخوام معشوقه ام می شی و بهم سرویس می دی...در عوض منم کمکت می کنم تا از کاوه انتقام بگیری و به وصال ماهان جونت برسی....البته بعد از اینکه من ازت سیر شدم اجازه داری بری سراغ ماهان...چون تا وقتی که با منی دست از پا خطا نمی کنی...چطوره؟؟؟؟ معامله قبوله؟
احساس می کنم الان است که پوست اطراف پلکم پاره شود و چشمانم از کاسه بیرون بزند.... ناباورانه به کیان و پوزخند وحشتناکش نگاه می کنم! هرچه زور می زنم چیزی بگویم جز اصوات نامفهوم و ضعیف صدایی از گلویم خارج نمی شود.... به سختی دستم را بلند می کنم تا کنارش بزنم....اما با خشم دستم را پس می زند و سنگینی وزنش را روی من می اندازد. برای چند ثانیه نفسم بند می رود.صدای از ته چاه در آمده کیان را نزدیک گوشم می شنوم:
- معامله از همین الان لازم الاجراست....
به زحمت می گویم:
- کیان برو کنار...
سرش را بلند می کند و با چشمان سرخش زل می زند به من...می خندد و آهسته می گوید:
- تو که همین چند دقیقه پیش داشتی منو قورت می دادی! چته الان؟
با مشت به سینه اش می کوبم.جیغ می زنم:
-برو اونور...نامرد...بی وجدان...چطور می تونی همچین کاری بکنی؟ من به تو اعتماد داشتم.. گمشو اونور....صد رحمت به کاوه... تو از اونم کثیف تری...پستی....آشغالی
هیچ اثری از سبزی چشمانش باقی نمی ماند.تماماً سرخ است. مثل کوه آتشفشان...یک دستش را روی گلویم می گذارد و با لبهایش دهانم را می بندد. احساس می کنم لبهایم دارند ریش ریش می شوند...قدرت هیچ عکس العملی ندارم... نفس کم می آورم می فهمد. سرش را بلند می کند و روی مبل می نشیند.فکر می کنم بی خیال شده اما با یک حرکت بلوزش را در می آورد.اینبار از دیدن عضله های برجسته سینه و بازویش وحشت می کنم. می دانم که هیچ توانی در برابر این همه نیرو نخواهم داشت.دستش را به سمت تاپ من می آورد.التماس می کنم:
- نکن کیان...تو رو خدا
بی توجه به اشکهایم تاپم را در می آورد. انگشتان داغش را روی پوست تنم می کشد و لبش را درست روی نافم می گذارد و آهسته به سمت بالا می آید. در همان حال دستش را به سمت شانه ام هدایت میکند و قفل لباس زیرم را باز می کند. با ناله می گویم:
- نه.نه کیان....نه...خداااا
لحظه ای به چشمانم نگاه می کند...می خواهد بند لباسم را پایین می کشد...با دو دستم دستش را می گیرم...دیگر قدرت حرف زدن هم ندارم....فقط اشک می ریزم.دستش را آزاد می کند و روی بازویم می گذارد...دست دیگرش را هم... با یک حرکت بلندم می کند و روی مبل می نشاندم...با این حرکتش لباسم می افتد.می خواهم نگهش دارم اما دستانم در پنجه های قویش اسیر است. در چشمانم خیره می شود.دندانهایم به هم می خورند...چانه ام می لرزد....دستانم می لرزند...پاهایم می لرزند...کل هیکلم می لرزد....لرزش عصبی که 6 سال است درگیرش شده ام و فقط کیان خبر دارد....می لرزم و اشک می ریزم. زمزمه می کند:
- جلوه
می لرزم....
در آغوشم می کشد...محکم و خشن...
می لرزم....
موهایم را غرق بوسه می کند....
می لرزم....
- نتر س جلوه، نترس عزیزم، کاریت ندارم
می لرزم....
- غلط کردم جلوه، غلط کردم... آروم باش...ببین منم... کیان...مگه من می تونم اذیتت کنم؟
و من همچنان می لرزم....
یک دستش را زیر پایم می گذارد و بلندم می کند و روی پاهای خودش می نشاندم. بی توجه به نیم تنه لختم و لختش در آغوشش فرو می روم.می لرزم و زار می زنم....می لرزم و مشت می زنم.... مشت می زنم و داد می زنم....چرا؟چرا؟چرا؟ بوسه های مکررش روی سر و صورتم می شنید....باز مشت می زنم...باز زار می زنم....باز داد می زنم و او تنها پشتم را نوازش می کند و هیچی نمی گوید....نمی دانم چقدر گذشته.سرم را از روی سینه اش بر می دارم. از دیدن پیراهن خودش که بر تن من کرده باز بغض می کنم. سرش را به پشتی مبل تکان داده و چشمانش را بسته.می خواهم از روی پایش بلند شوم که با صدای گرفته می پرسد.
- کجا؟
جوابش را نمی دهم و بلند می شوم.دستش را دور شکمم حلقه میکند و مرا به سمت خودش می کشد.دوباره در آغوشش پرت می شوم.همان طور که دستانش را حفاظم کرده دوباره سرش را به پشتی تکیه می دهد و می گوید:
- بذار یه کم آروم شیم جلوه. به این سکوت احتیاج داریم.
با بغض می گویم:
- من کنار تو به هیچ آرامشی نمی رسم...ولم کن. بذار برم.ممکنه مامان بره خونم،ببینه نیستم نگران می شه.
- همانطور که مرا در بغل گرفته خم می شود و گوشی اش را از روی میز برمیدارد:
- سلام زندایی خانومی...خوبین؟...قربون شما.... خواستم بگم جلوه امشب پیش من می مونه...نه...نه...چیزی نشده.حرفامون طول می کشه.خیالتون راحت باشه...سلام برسونید...خدانگهدار.
به جمله خیالتون راحت باشه! پوزخند می زنم.با ناراحتی می گویم:
- چی می خوای از جونم؟ حیف این همه اعتمادی که پدر و مادرم به تو دارن.خوب جوابشونو دادی... ولم کن...دارم خفه می شم
انقباض صورتش را حس می کنم...از خشمش می ترسم.سعی می کنم بلند شوم..با خشونت فشارم می دهد و به سردی می گوید:
- مجبوری اینجا خفه بشی...چون جات همین جاست....
توان جنگ و جدل و مبارزه ندارم.خسته ام...خسته و ناتوان...به ناچار دوباره سرم را روی سینه اش میگذارم و نفسم را با یک بازدم عمیق بیرون می دهم...از تکانهای سینه اش می فهمم که دارد می خندد.دوست ندارم علت خنده اش را بپرسم...با کلافگی پوف می کنم و سعی میکنم حلقه دستانش را کمی شل تر کنم. دستش را کمی آزاد می کند و در حالیکه در صدایش خنده موج می زند می گوید:
- اینقدر رو سینه من فوت نکن خاله سوسکه...قلقلکم میاد...
نمی توانم خودم را کنترل کنم و لبخند می زنم...در حالیکه هنوز چشمانش بسته است دستش را روی گونه ام می گذارد و آرام میگوید:
- قربون او خنده های یواشکیت برم من...
دوست دارم قهر کنم، حرف نزنم ...بروم و پشت سرم را هم نگاه نکنم اما به جای همه اینها می گویم:
- تو واقعاً می خواستی اینکارو بکنی کیان؟
از اوهومی که با خونسردی می گوید یکه می خورم....انتظار این جواب را نداشتم...اتنظار دارم بگوید نه...بگوید محال است...بگوید می خواستم بترسانمت تا دیگر حرف اضافه نزنی...اما او گفت اوهوم...یعنی بله...یعنی آره...یعنی قصد داشته به من...به جلوه....به خانوم کوچولوش....تجاوز کند..!!
مبهوت نگاهش می کنم.از نگاه خیره ام چشمانش را باز میکند، میخندد و میگوید:
-چیه تا من حرف می زنم چشماتو اندازه یه نعلبکی گرد می کنی؟
با بغض می گویم:
-کیان تو واقعاً می خواستی به من...به من...
نمی توانم ادامه دهم.گفتنش سخت و سنگین است. سرش را تکان می دهد و می گوید:
-آره جلوه. اگه پا می دادی، اگه التماس نمی کردی، اگه اونجوری اشک نمی ریختی...اگه اونجوری نمی لرزیدی....مطمئن باش کارو تموم می کردم. باید بهم ثابت می کردی که همه حرفایی که زدی..کشکه...دروغه...چرنده...می خواستم بفهمی و به منم بفهمونی که تو این کاره نیستی...که هر چی هم بد لباس بپوشی و عشوه بریزی بازم بلد نیستی خراب باشی....من پیشنهاد دادم با من باشی...با منی که چند دقیقه قبل می خواستی ببوسیم...در عوضش منم کمکت می کردم...معامله بود...مثل همیشه...می تونستی این پیشنهاد رو قبول کنی و به چیزی که می خوای برسی...اما نتونستی...سعی کردم آروم پیش برم که تحریک شی...که پا بدی...اگه اهلش بودی وا می دادی...در اون صورت مطمئن می شدم که جلوه من مرده....اونوقت مثل همه دخترای دیگه باهات رفتار می کردم...دیگه اسمش تجاوز نبود....خودتم خواسته بودی....اما نتونستی...تویی که حاضر بودی خودتو تسلیم هر مردی کنی.. جلوی اولیش....که اون ته ته قلبت مطمئن بودی که هیچ وقت به تو آسیب نمی زنه کم آوردی...وای به حال دیگران...الان دیگه خیالم راحته...از کاری که کردم پشیمون نیستم.چون با این رفتاری که تو این دو روز ازت دیدم بهت شک کرده بودم و از هیچ راهی نمی تونستم این شکو برطرف کنم.اما الان مطمئنم....تو گرگ نشدی...تو فقط لباس گرگو تنت کردی.می دونم اذیت شدی...میدونم غرورت جریحه دار شده....اما من باید این لباسو از تنت در می آوردم تا خیالم راحت بشه که هنوز همون جلوه پاک و معصومی ..باید این بت دروغینی رو که به عنوان شخصیت جدیدت به همه نشون می دی،می شکستم و واقعیتت رو می دیدم..اونوقت اگه واقعیت چیزی خلاف میلم بود مطمئن باش اونقدر ازت متنفر می شدم که مثل یه گرگ نر تیکه پارت می کردم.
دوباره اشکم روان می شود...غرورم له شده... روح و روانم تازیانه خورده و در هم شکسته... تو خوردم کردی کیان....تحقیرم کردی نامرد...لهم کردی بی وجدان
دوباره قصد می کنم از روی پایش بلند شوم...این بار مانعم نمی شود...به تیشرت تنم که برایم مثل یک مانتوی گشاد و کوتاه است نگاه می کنم..دوستش ندارم.اما به تاپ خودم ترجیحش می دهم....از خودش که دور شده ام، شاید اینبار عطر تنش آرامم کند...
عجب عطر خوبی زده لعنتی....
پاهایم تحمل وزنم را ندارند....می لرزند...درست مثل دلم...نمی توانم قدم از قدم بردارم...زانوهایم تا می شوند...روی زمین می نشینم.هراسان به سمتم می آید.خم می شود و می خواهد بازویم را بگیرد....با نشان دادن کف دستم متوقفش می کنم...کلافه دستش را درون موهایش فرو می برد و دوباره روی مبل جا می گیرد.دستم را به میز می گیرم و به زحمت بلند می شوم...به اتاق خواب کیان می روم.آنقدر پریشانم که در را هم قفل نمی کنم....یعنی خودش یادم داده که حتی اگر قهر هم باشم اجازه ندارم در اتاق را قفل کنم و من هنوز به تعلیمات مرد متجاوزم پا بندم...
از تماس دستی با بازویم هراسان از خواب می پرم...برق چشمان سبز یوزپلنگ گونه اش هوشیارم می کند...با وحشت خودم را عقب می کشم....کنارم به پهلو دراز کشیده و یک دستش را زیر سرش گذاشته و موشکافانه نگاهم میکند.از چهره نگران و وحشت زده من خنده اش می گیرد.سرش را نزدیک می آورد و می گوید:
- پس اون خانوم شیره که می خواست به جنگ همه مردای عالم بره کجاست؟ من که اینجا جز یه موش ترسیده کسیو نمی بینم...
پاهایم را در شکمم جمع می کنم.دوباره بغض...دوباره اشک... رنگ نگاهش عوض می شود...می خواهد اشکهایم را پاک کند اما دستش را پس می زنم. بلند می شود،بالشش را پشتی کمرش می کند و در حالیکه پاهایش را دراز کرده دست به سینه به آن تکیه می دهد. چند دقیقه ای سکوت می کند تا هق هقم آرام بگیرد...سپس با صدای بم و همیشه گرفته اش می گوید:
- منو ببخش جلوه...نمی خواستم اذیتت کنم! فکر می کنی واسه من راحت بود؟ من اذیت نشدم؟ می دونی از دیشب تا حالا خواب به چشمم نیومده؟فکرم هزار جا رفته...اعصابم متشنجه...نمی دونم کی؟ اما بالاخره یه روز دلیل این کارمو می فهمی و امیدوارم اون روز بهم حق بدی و سرزنشم نکنی...می بخشی جلوه؟ ها؟ کیان رو می بخشی؟
حس خلأ سراسر وجودم را گرفته....درست مثل کسی که در سیاهی یک کهکشان رها شده...از کیان متنفرم و دوستش دارم.... نمی خواهم ببینمش و نمی توانم نبینمش...این حسهای متضاد را چگونه می توان کنار هم جای داد؟؟؟؟
دستش را روی موهایم می کشد:
- گرسنه نیستی؟برات غذا سفارش دادم. ولی دیدم خوابت خیلی عمیقه دلم نیومد بیدارت کنم.
باز هم سکوت می کنم...ترسیده ام....آنقدر که هیچ فیدبکی نمی تواند تندی ضربان قلبم را آرام کند. از تندی نفسم پی به حال خرابم می برذ...از کشوی پا تختی اش قرصی بیرون می کشد.مجبورم می کند بنشینم. قرص را با یک لیوان آب به سمتم می گیرد و میگوید:
- آرام بخشه.بخور تا یه کم آروم شی
علامت تعجبی به بزرگی خود کیان در سرم نقش می بندد! کیان و آرام بخش؟ این مرد بی خیال را چه به این حرفها؟اما ناگهان لامپی روشن می شود...گفته بود هیچ سه شب متوالی تختش خالی نیست...احتمالاً برای همبسترهای رنگارنگش نیاز دارد...دلم از این فکر می گیرد.رویم را بر می گردانم و با خشم می گویم:
-نمی خوام.بخورم که بیهوش شم و نفهمم چه بلایی سرم می آری؟
صدای قهقهه اش بلند می شود:
- آخه آی کیو سان فسقلی...! من اگه بخوام بلایی سرت بیارم چه نیازی دارم بیهوشت کنم؟فکر می کنی تو همون حالت هوشیاریت....! هم چقدر می تونی مقاومت کنی و دووم بیاری کوچولو؟
حرص را در صدایش تشخیص می دهم. درد قفسه سینه امانم را بریده.با حسرت به قرص درون دستش نگاه می کنم....من به آرام بخشهایی که به دوست دخترهایت می دهی نیاز ندارم کیان خان...مرا به روش دیگری آرام کن...
انگار عجز نگاهم را می خواند...باز مهربان می شود.دوباره قرص را به طرفم می گیرد و آرام می گوید:
- بیا عزیزم. بخور اینو.خواهش می کنم...اونقدر قوی نیست که بیهوشت کنه فقط آرومت می کنه. اصلاً اینو که خوردی من می رم بیرون. تو هم درو قفل کن.صندلی رو هم بذار زیر دستگیره اش که هیچ جوره نتونم وارد شم. خوبه؟
نه! این هم روش خوبی نیست! تنهایی را نمی خواهم...می ترسم...از رفتنش می ترسم...از ماندنش هم...قرص را می خورم.لبخند رضایت روی لبش می نشیند.لیوان آب را روی پاتختی می گذارد و بالشش را بر می دارد که برود.اما پشیمان می شود...بر می گردد...درازم می کند...پتو را تا زیر گردنم بالا می کشد....رویم خم می شود....حس می کنم میخواهد بوسم کند...از همان بوسه های برادرانه همیشگی...اما میان راه متوقف می شود و آرام می گوید:
-شبت بخیر خانوم کوچولو!
دلم داد می زند....نذار بره...! اون هر چی هست و هر کی هست کیانه...
صدایی از ته حلقم بیرون می زند:
-کیان!!!
تکرار اسمش آرامم می کند.انگار قدرت به رگهایم تزریق می شود:
چشمان سبزش در تاریکی شب ترسناک است.
-جونم؟
حرفم را مزمزه می کنم:
- نرو....همین جا بمون...من..من می ترسم.
نگفتم از خودت می ترسم...نگفتم می خواهم از ترس تو به خودت پناه ببرم...مثل بچه ای که از مادرش کتک خورده اما بازهم آغوشش را رها نمی کند.
می خندد و با شیطنت می گوید:
-مطمئنی؟
با سر تأیید می کنم.بر می گردد و بالشش را دوباره به حالت پشتی روی تخت میگذارد و به آن تکیه می دهد...این بار حالتی بین نشسته و خوابیده....
دستم را می گیرد و زمزمه می کند:
-بیا اینجا موش کوچولو
و به سینه پهنش اشاره می کند...نقطه ضعفم را خوب می شناسد...راه آرام کردنم را هم خوب بلد است...
از خدا خواسته سریع در آغوشش فرو می روم و سرم را روی سینه اش می گذارم و عطرش را با لذت فرو می دهم....هر دو دستش را دورم حلقه می کند...لبانش را روی موهایم می گذارد...انگار هر دو فراموش کرده ایم که دیگر نه من جلوه 4 ساله ام و نه او کیان 12 ساله....صدای قلبش لالایی می شود...درست چند ثانیه قبل از اینکه بخوابم به این جمله که نمی دانم کجا خوانده ام فکر می کنم...
شگفت آور است...تنها آغوش کسی آرامت می کند...که تو را به بدترین شکل ممکن رنجانده است....
اولین خاطره زنذگیم مربوط به چهار سالگی است...از صبح مادرم اشک می ریزد...پدرم یکسره راه می رود و با تلفن حرف می زند...با تمام بچگی ام می دانم که اتفاق بدی افتاده است...گوشه مبل توی پذیرایی کز کرده ام....ترسیده ام...هیچ کس هم به من توجهی نمی کند....پدرم چیزی دم گوش مادر می گوید و او هم با عجله به اتاق می رود و وقتی بر می گردد، لباس پوشیده و آماده است.با وحشت از جا می پرم.فکر می کنم می خواهند مرا تنها بگذارند اما کاپشن سفید خزدارم را که در دست پدر می بینم خیالم راحت می شود...مادر لباسم را تنم می کند و در جواب سوالهای متعددم که می پرسم کجا می ریم؟ تنها می گوید:
- خونه عمت...!
خانه عمه هم توی همون محوطه کوی اساتید دانشگاه است.در تمام مسیر مادر گریه می کند و پدر سیگار می کشد...یعنی چه اتفاقی افتاده؟
در خانه عمه اوضاع طور دیگریست...همه لبخند به لب دارند...همه شادند و می خندند....اینجا چه خبر است؟همیشه من مرکز توجه بودم و اینبار....
پسری روی مبل نشسته...از من بزرگتر است...خیلی...دستش را گچ گرفته اند و دور گردنش انداخته اند.صورتش زخمی ست....هر کس به نوعی سعی در جلب توجهش دارد.اما او سکوت کرده و سرش را پایین انداخته...کنجکاو می شوم...جلو می روم...اما از اخمهای درهمش می ترسم و عقبگرد می کنم. از دامان مادرم آویزان می شوم...
- مامان این پسره...کیه؟
مامانم زانو می زند...چشمانش هنوز نمناک است.....در حالیکه کاپشنم را از تنم در می آورد می گوید:
- این آقا پسر از این به بعد بچه عمه نعیمه و عمو علیرضاست...تو باید خیلی دوستش داشته باشی و باهاش مهربونی کنی...
- پس چرا اینقدر بد اخلاقه؟
- بداخلاق نیست عزیزم.آخه اینجا کسی رو نمی شناسه...تو باهاش دوست شو تا خوشحال شه...
احساس مهم بودن می کنم....حس قوی بودن...
دوباره به سمتش می روم و کنارش می نشینم...دور و برش پر از تنقلات و خوراکی های خوشمزه ست...حتی چیزهایی که خوردنشان برای من ممنوع است...تعجب می کنم...این همه دوستش داشتند...پس چرا نمی خندد؟
دیدن 4 انگشتی که از گچ بیرون زده اند برایم جالب است....با احتیاط دستم را نزدیک می برم و آنها را لمس می کنم...بی حوصله نگاهم می کند.چشمانش توجهم را جلب میکند....چرا این رنگیست؟چرا با من و مامان بابا فرق می کند.اینبار دستم را به سمت صورتش می برم. دوست دارم سبزی چشمانش را لمس کنم...اما او پلکش را می بندد و با خشم می گوید:
- نکن بچه...می خوای کورم کنی؟
از تشرش می ترسم...لب بر می چینم...در حالیکه چهار زانو رو به او نشسته ام دستانم را بغل می کنم...می فهمد که بغض کرده ام... لبخند ضعیفی می زند و می گوید:
- خب چشمم درد می گیره دختر کوچولو.تو نباید انگشتت رو توی چشم کسی فرو کنی...
با همان بغض می گویم:
-تو چرا چشمات این رنگیه؟ چرا مثل من نیستی؟؟؟
لبخندش عمیق می شود.چشمکی می زند و می گوید:
- من چشمام مثل چشمای گربه ست...از گربه نمی ترسی؟؟
می خندم و سرم را به علامت نفی تکان می دهم و می گویم:
- ولی تو از گربه خوشگل تری....
اینبار بلند بلند می خندد...دست سالمش را به سمت صورتم می آورد و لپم را می کشد...با چهار انگشت بیرون زده از گچش بازی می کنم...برق گردنبندش چشمم را خیره میکند....دستم را به سمت آن می برم... اما قدم نمی رسد...ناخودآگاه بلند می شوم و روی پایش می نشینم و بلافاصله سرم را داخل یقه اش فرو می کنم....یک زنجیر طلا با آویزی به شکل برج ایفل...انگار از تماس دستم با پوستش قلقلکش می آید...دستش را دور کمرم حلقه می کند و صورتش را نزدیک می آورد:
- تو اسمت چیه خانوم خوشگله؟
در حالیکه تلاش می کنم دستم را به زنجیرش برسانم سریع می گویم:
- جلوه
انگشتانش را روی پوست گونه ام می کشد و آهسته می گوید:
-یه بوس به من می دی؟
از بوس متنفرم...اما یاد حرف مادرم می افتم...باید خوشحالش کنی...سریع لبهایم را غنچه می کنم و صورتم را به سمتش می گیرم...خنده اش شدیدتر می شود.انگشتش را اول روی لب من می گذارد و بعد روی لب خودش...در آغوشم می کشد و لپم را می بوسد...در همان حال می پرسم:
-تو اسمت چیه؟
مرا از خود جدا می کند و با چشمان گربه ایش به من خیره می شود:
- کیان....!!!
من از چهار سالگی با آغوش کیان آشنا شدم...
هفت سالم است...گریه کنان در اتاقم را محکم به هم می کوبم و قفلش می کنم و روی تخت می نشینم.حرصم را روی بالشم خالی کرده و آن را پرتاب می کنم....عروسکم را بغل میگیرم و آنقدر هق هق می کنم که خوابم می برد.... از صدای در زدن متوالی مامان بیدار می شوم:
-جلوه...باز کن این درو...کی به شما اجازه داده درو قفل کنی؟
خواب آلود در جا می غلتم و جواب نمی دهم...
-جلوه با شمام...پاشو بیا بیرون...می خوایم شام بخوریم
داد می زنم:
- نمی یام...تا وقتی اجازه ندی از رژلبت بزنم بیرون نمی یام....
مامان با ملایمت می گوید:
- نمی شه عزیزم...شما هنوز کوچولویی...لبای قشنگتو خراب می کنه...بذار بزرگ شی خودم برات قشنگ ترشو می خرم...
-نمی خوام..من بچه نیستم...اگه بچه بودم که مدرسه نمی رفتم...شما چطور رژ می زنین می رین دانشگاه؟منم می خوام رژ بزنم برم مدرسه....
کلافگی در صدای مامان مشهود است:
- عزیزم من بزرگم...به شما که اجازه نمی دن با آرایش بری مدرسه...معلم و ناظمتون دعوات می کنن...
در حالیکه پشت در ایستاده ام پایم را به زمین می کوبم و می گویم:
-پس منم هیچ وقت از این اتاق بیرون نمی یام...شام هم نمی خورم...
دوباره به سمت تختم می روم و عروسکم را بغل می کنم...حوصله ام سر رفته...حس بد تنهایی و حس اینکه کسی دوستم ندارد...عذابم می دهد...
دوباره ضربه ای به در می خورد...اینبار صدای کیان را می شنوم:
- عمو یادگار؟؟؟خوابی یا بیدار؟؟؟
سریع از جا می پرم و در را باز می کنم...دستش را می گیرم . به داخل اتاق می کشانمش و با همان سرعت در را قفل می کنم...
با دقت و لبخند به کارهایم نگاه می کند. همین که خیالم از در راحت می شود، خودم را در آغوشش می اندازم و ناله می کنم:
- کیان....چرا امروز اینقدر دیر اومدی؟ فکر می کردم دیگه نمی یای...مگه نمی دونی من منتظرتم...؟
بلندم می کند و روی میز تحریر می نشاندم.خودش هم روی صندلی می نشیند..با همان لبخند همیشگی اش می گوید:
-معذرت می خوام خاله سوسکه...امروز خیلی درگیر بودم...حالا بگو ببینم چی شده؟ شنیدم باز گرد و خاک کردی...
جایم را دوست ندارم...من عادت ندارم با این فاصله با او صحبت کنم...از میز پایین می آیم و روی پاهایش می نشینم.موهایم را از روی چشمم کنار می زند و می گوید:
- تعریف کن ببینم چی کار کرده این شیطون کوچولو که مامانش اینقدر عصبانیه؟با بغض تندتند جریان را برایش تعریف می کنم.تمام مدت ساکت است و با دقت گوش می دهد.حرفهایم که تمام می شود بلند می خندد.دلخور نگاهش می کنم.اشک در چشمانم حلقه می زند...می فهمد...هر دو چشمم را می بوسد و می گوید:
- بیا یه معامله کنیم...من یه کاری می کنم که بیشتر از رژلب زدن خوشحالت کنه.چطوره؟
وسوسه می شوم.معمولاً همیشه چیز اغواکننده ای در آستین دارد.مشکوک و ناراضی می پرسم:
- چی کار؟
- از این به بعد یه شب در میون میام دنبالت با هم می ریم تو محوطه بازی می کنیم...البته بعد از اینکه مشقاتو نوشتی...چطوره؟بعدشم قول میدم هر موقع که وقتش شد خودم برات بهترین رژلبا رو بخرم.خوبه؟
با خوشحالی دستانم را دور گردنش حلقه می کنم و صورتش را می بوسم:
-عالیه...مرسی کیان...عالیه
سبز قشنگ چشمانش نورانی می شود و لپم را می کشد و می گوید:
- اما دوتا شرط داره...دیگه اجازه نداری سراغ لوازم آرایش مامانت بری...از این به بعد هم وقتی قهر می کنی اجازه نداری در اتاقتو قفل کنی...چون مامانت نگران می شه.قبوله؟
کمی اخمهایم را در هم می کشم و دودوتا چهارتا می کنم...دلم رژلب می خواهد اما از بازی کردن با کیان نمی توانم بگذرم...با نارضایتی می گویم:
- قبوله...
می خندد و بغلم میکند
و درحالیکه از جا بلند می شود زیر گوشم می گوید:
- معامله از همین الان لازم الاجراست....
برچسب:
نویسنده: هستی مرادیان