قصاص کنم.....
روی اولین پله می ایستم.به سالن مسلطم اما خودم در تیر رس نگاه کسی نیستم.
نگاهم را می چرخانم درست مثل یک ماده ببر گرسنه که از زیر نظر گرفتن شکارش لذت می برد. طعمه من کنار ستون میانی سالن نه چندان بزرگ خانه ام ایستاده در حالیکه نوشیدنی می نوشد و کسل و بی حوصله به چهره گریم شده دختر کنار دستش می نگرد. دختر هم یکسره فکش تکان می خورد و تقریبا از بازوی جناب شکار آویزان شده است.نمی دانم چرا بی اختیار پوزخند می زنم. در دلم می گویم:
- این راهش نیست دختر خانوم.
باز چشم می چرخانم و این بار روی صورت ماهان نیک نژاد که مشغول صحبت کردن با پدرم است زوم می کنم. خدا رو شکر آتش نفرتش از من دامان پدرم را نگرفته.بازهم پوزخندی دیگر...
دستم را به نرده های چوبی بند میکنم و با دست دیگرم دامن لباسم را بالا میکشم.آنقدر که بندهای کفشم که دور مچ پایم بسته شده اند نمود پیدا کنند.برای لحظه ای گذرا به باز بودن بیش از حد لباسم فکر میکنم اما فقط برای یک لحظه....
وجدان من مدتهاست که در عمق چاه سیاه وجودم مدفون شده.....
به محض ورودم به سالن صدای سوت و جیغ و کف بلند می شود و متعاقب آن خوشامدگویی های مردان و زنان متعدد. با لبخند محو و آرامش همیشگی جواب همه را می دهم.نگاه خیره مردان را روی خط وسط سینه ام حس می کنم اما بی توجه به وسط سالن می روم.
با شنیدن صدای کاوه پندار سرم را بر میگردانم و گردنم را در زاویه ای قرار می دهم که نور گوشواره هایم چشمش را بزند تمام هنرم را در لبخند زدن به کار می برم و در جواب خوش آمدش می گویم:
-خیلی ممنونم آقای دکتر.چقدر خوشحالم که دوباره شما رو می بینم
و تا دهان باز می کند که جواب تعارفم را بدهد رویم را به سمت مرد کنار دستیم بر میگردانم و مشغول خوش و بش با او می شوم
- من پشت سرمم چشم دارم و برق تعجب رو توی چشمات میبینم کاوه پندار.....
باز هم دستم را به دامن لباسم بند میشود.هرچند که آنقدر بلند نیست که توی دست و پایم باشد اما باز هم بالا می کشمش. من روی این بندهای سورمه ای که روی مچ پای سفید و کشیده ام بسته شده حساب ویژه ای باز کرده ام....
به سمت پدر و مادرم می روم.اثری از ماهان نیک نژاد نیست.پدرم لبخندزنان دستم را میگیرد و زیر لب می گوید:
- چقدر دیر کردی بابا جون
سپس صدایش را صاف می کند و خطاب به جمع می گوید:
- دوستان و همکاران محترم و عزیزم. قبل از هر چیز می خوام از تک تک شما بابت حضورتون توی جشن امشب ما تشکر کنم.همون طور که می دونین این جشن به مناسبت فارغ التحصیل شدن و بازگشت تنها دختر من جلوه از فرانسه ست. فقط خدا می دونه که من و مادرش از نبودنش چه رنجهایی رو تحمل کردیم و با چه سختی این چند سال رو گذروندیم.اما حالا واقعا هر دو به وجودش افتخار می کنیم و حضور دوباره ش رو جشن می گیریم.
باز هم صدای دست زدن و سوت میهمانان بلند می شود. صورت پدر و مادرم را می بوسم و دوباره تشکر می کنم.
در حالیکه دکتر مروتی در معیتم است به سمت صندلی کنار پنجره می روم و بعد از اینکه به صورت نمایشی موهایم را از روی چشمانم کنار می زنم روی صندلی می نشینم و پایم را بیرون می اندازم. بند چرمی سورمه ای خودت را نشان بده
چشمامو مستقیم به چشمای دکتر مروتی می دوزم ولی از گوشه چشم تمام حواسم را به کاوه می دهم. تنها کنار پنجره ایستاده و در حالیکه دستانش را به سینه زده اطرافیانش را نگا می کند.مثل همیشه خوش پوش و خوش تیپ. حتی بهتر از شش سال پیش. انگار چهره اش جا افتاده تر و مردانه تر شده.
لحظه ای سنگینی نگاهش را حس می کنم.ناگهانی سرم را می چرخانم و غافلگیرش می کنم. اما سریع چشمانم را به سمت مروتی بر میگردانم.انگار که اصلا ندیده امش. مروتی همچنان بی وقفه حرف می زند و هر چند ثانیه یکبار آب دهانش را قورت می دهد. بی حوصله دوباره پلک می زنم و همزمان مردمک چشمانم روی کاوه زوم می شود. این بار همان پوزخند نفرت انگیز معروفش را روی لبانش می بینم. کل وجودم مشمئز می شود.لبخندم را حفظ می کنم و به دکتر مروتی می گویم:
- ببخشین جناب دکتر.هر چند که از مصاحبت شما سیر نمیشم ولی اگه اجازه بدین باید برم و یه سری به بقیه مهمونا بزنم
کله نیمه کچلش را تند تند تکان می دهد . می گوید:
- حتما. واقعا عذر می خوام که وقتتون رو گرفتم.
لیوان نوشیدنی ای را که نمی دانم کی به دستم داده است روی لبه پنجره می گذارم و در حالیکه دامنم را بالا می گیرم مستقیم به سمت ماهان می روم...
ماهان نیک نژاد......
تفسیرش در یک نگاه: جذاب و نفس گیر...
ماهان نیک نژاد......
تفسیرش در یک نگاه: جذاب و نفس گیر...
و شاید تنها کسی که توی آن جمع به من توجهی ندارد و حتی تبریک هم نگفته است.
انگار تو این دنیا نیست.غرق در فکر تنها روی کاناپه نشسته و دستش را روی لبه پشتی مبل تکیه داده است. پاهایش را روی هم انداخته. سفیدی جورابش تضاد زیبایی با سیاهی کفش و شلوارش دارد.
جلوتر می روم.... باز هم جلوتر... میخواهم ببینم کی متوجه من می شود. کی با دوتیله مشکی چشمانش نگاهم می کند. یک قدم دیگر... بازهم قدمی دیگر...نخیر...
این بار قانونم را می شکنم و بدون اینکه کسی با چشمانش،لبخندش یا کلامش دعوتم کند، به سمت این مرد می روم.
مردی که به نظر می رسد هیچ علاقه ای به هم صحبتی با زنان زیبا ندارد...
عمداً پایم را محکم به زمین می کوبم تا بلکه از صدای پاشنه کفشم توجهش جلب شود.بالاخره نگاهش متوجه من می شود.
بدون لبخند...جدی، خشک و با اکراه از جایش بلند می شود. از دیدن قد و بالایش دلم ضعف می رود.نفسم یک جایی در میان را های تنفسی ام گم می شود.آدرنالین خونم به منتهایش می رسد.لرزش دستانم اعصابم را متشنج تر می کند. اما لبخند می زنم...پر از ناز...
انتظار دارم دستش را دراز کند اما حتی برای سلام کردن هم حاضر نیست پیش قدم شود. این برخورد گرم و دوستانه کمی دستپاچه ام میکند. آدرنالین کمک می کند نفسم راحت تر بیرون بیاید اما جریان چندش آور عرق را روی تیره کمرم احساس می کنم.در دلم داد می زنم:
- چی باید میگفتم؟چی باید بگم؟چی باید بگم؟
پلکامو می بندم و باز میکنم.همچنان طلب کارانه نگاهم می کند.بین لبانم فاصله می اندازم :
- سلام جناب دکتر.خیلی خوش اومدین...
این تمام نتیجه ای است که از تلاشم برای حرف زدن به دست می آید.
باز هم بدون لبخند، سرد و بی حوصله...
- سلام. ممنونم از لطفتون. ببخشین اگه برای عرض تبریک خدمت نرسیدم.دیدم سرتون خیلی شلوغه، گفتم تو یه فرصت مناسب مزاحم بشم.
گردنم را به صورت نامحسوس خم می کنم تا موهایم درون صورتم بریزند.با نوک انگشتانم آنها را کنار می زنم:
-اختیار دارین.همین که تشریف آوردین نهایت محبتتونه.
ازاین لفظ قلم حرف زدنها، این ما و شما گفتنها، این احترام گذاشتن های زورکی قلبم فشرده می شود.صورتش را می کاوم.صورت بی نقص و جذابش را. چند تار موی سفید کنار شقیقه اش چهره اش را دلچسب تر کرده است. موهایش همچنان بدون ژل و تافت خوش حالت است.دلم برای چنگ زدن در آن موها تنگ شده.خیلی تنگ شده.
می خواهم بنشینم.اما تعارفم نمی کند. دستانش را توی جیبش کرده و سرش را پایین انداخته و با نوک کفشش به سرامیک کف سالن ضربه می زند. این یعنی برو.یعنی اینجا بودنت را نمی خواهم.یعنی مزاحم خلوتم نشو.....یعنی برو....
کمی این پا و آن پا می کنم. محتاطانه می پرسم:
- نشینیم؟
سرش را بلند می کند. اما این بار نگاهش به من نیست. رد نگاهشو می زنم.
کاوه.... همچنان به دیوار کنار پنجره تکیه داده اما این بار از برآمدگی روی جیبش می فهمم که دستانش را مشت کرده.
به سمت ماهان بر میگردم.با تعجب ساختگی تمام معصومیتم را در چشمانم می ریزم و می گویم:
- اگه مزاحمتونم مشکلی نیست، رفع زحمت می کنم.
سریع به خودش می آید.
- نه خواهش می کنم.بفرمایین.
کنارش مینشینم.با حداقل فاصله مجاز.بوی سرد ادکلنش هوش از سرم میبرد.نفس عمیق می کشم و ریه هایم را پر از این سرمای مطبوع می کنم.همان بوی سرد، همان لذت تلخ....
به صورت مردانه و جذابش خیره می مانم.می دانم این نگاه تیز و برنده هر مردی را معذب می کند.اما او با بی خیالی جواب نگاهم را میدهد. دستی به گردنش می کشدو زیر لب می گوید:
-فکر نمیکردم برگردی....!
میل شدیدی به گرفتن دستانش در وجودم موج می زند.لباسم را چنگ می زنم که نکند دست از پا خطا کنم.دست چپش بدون هیچ زینتی به رویم لبخند می زند.نمیدانم چه باید بگویم.چون عکس العملش را در برابر هر حرفی می دانم.دستم را روی مبل در فاصله کمی که بینمان وجود دارد میگذارم.حتی نگاهم هم نمیکند.با سرخوردگی دستم را بر می دارم.زیر لب می گویم:
-برگشتم که جبران کنم!
پوزخندش عمیق است. آنقدر عمیق که نمی تواند کنترلش کند و بلند بلند میخندد.دلم می لرزد....می لرزد و خون می شود.نکن ماهان.با من این کار را نکن....
بریده بریده می گوید:
-جبران کنی؟چیو؟
دلخور رویم را برمی گردانم.به کاوه که الان پشت به ما و رو به پنجره ایستاده نگاه می کنم و میگویم:
- همه چیو!
سرش را به چپ و راست تکان می دهد و در حالیکه با خنده اش می جنگد چندین بار تکرار می کند:
- خوبه خوبه خوبه
به چشمانم نگاه می کند.درد و رنج در تیله های مشکی موج می زند.خشم جای خنده را می گیرد و بلند می گوید:
- خیلی هم خوبه خانوم دکتر!
چنان لفظ خانوم دکتر را با تمسخر بیان می کند که جا می خورم . مبهوت نگاهش میکنم.چند ثانیه، شاید هم چند دقیقه و نه انگار چندین سال به من خیره می ماند. زیر سنگینی نگاهش تاب نمی آورم و سرم را پایین می اندازم.از سوزشی که بر پوست سینه ام افتاده می توانم بفهمم که کجا را نگاه می کند. از پوفی که می کشد سرم را بلند میکنم.
این نگاه پر از نفرت و انزجار نگاه تو نیست ماهان.... نگاه تو نیست....
آنقدر تلاش می کنم که بغضم نشکند و اشکم سرازیر نشود که نمیفهمم کی از کنارم رفته.اما بوی سرد و دوست داشتنی ام هنوز بینی ام را نوازش می کند....
از بهت خارج می شوم.باید بر خودم مسلط شوم.من پیش بینی این روزها و این رفتارها را کرده ام....چند نفس عمیق....لبخندی لرزان....با چشمانی که می دانم برق اشک زیباترشان کرده، با موهایی که اندکی نسبت به قبل پریشان شده و چهره ام را وحشی تر می کند... از جا بر میخیزم و این بار به سمت مادرم که مشغول صحبت با همکاران خودش است می روم.آرام زیر گوشش می گویم:
- شام رو سرو نکنیم؟
چشمانش را باز و بسته میکند. یعنی اینکه تو نگران نباش من حواسم هست. با یکی از همکارانش که تازه از را رسیده خوش و بش می کنم که ناگهان صدایی بر جا میخکوبم می کند:
-جلوه؟ خدای من! خودتی بی معرفت؟
به زحمت خودم را کنترل می کنم که جیغ نزنم و در آغوشش نپرم.دوباره بغض لعنتی به سراغم می آید و گلویم را می بندد.
- کیان.......
و دیگر هیچ....!
دستش زیر بازویم قفل می شود.انگار حال خرابم را درک می کند. مرا با خود به گوشه ای می برد.نفس گرمش به گردنم می خورد:
- چه جیگری شدی تووووو...
زمزمه می کنم:
-کیان
- جونم؟ دختر بابا، تو چقدر تغییر کردی.وووواووو خیلی خوشگل شدی.چه هیکلی به هم زدی. چه سری، چه دمی، عجب پایی....
دلخور نگاهش می کنم. به موهای شبرنگش، به پوست برنزه خوشرنگش، به چشمان سبزی که تضاد عجیبی با رنگ پوستش دارد و به لبهای همیشه خندانش.
احساس درد می کنم.هنوز بازویم را محکم در دست گرفته.با چشمان پر آبم لبخند می زنم و به زور می گویم:
- دلم خیلی برایت تنگ شده بود...
انگار چشمان او هم نمناک است.لپم را می کشد و آهسته می گوید:
- دل منم کوچولو.....
و همین جمله تمام غبار روزهای در به دری و بی کسی و تمام شبهای شب زنده داری و ماتم را از دلم می شوید.
از صورتم دل نمی کند.از چشمانش دل نمی کنم.نمی توانم به آن چشمها نگاه کنم و به گذشته سفر نکنم....نمی تواند به این صورت نگاه نکند و آه نکشد....
هجوم افکار و سیل خاطرات مکان و زمان را از ذهنم پاک می کند. روی سر شانه های عضلانی و سینه پهنش قفل می شوم.چقدر به سر گذاشتن بر روی این شانه ها و اشک ریختن بر روی این سینه محتاجم. قدمی به جلو بر میدارم مثل همیشه ذهنم رامیخواند.فشاری به دستم وارد می کند و در حالیکه با چشم و ابرو مرا متوجه موقعیتمان می کند، میخندد و میگوید:
- آهای شیطون خانوم.خوردی منو...امون بده از راه برسی
و زیر گوشم جمله ای می گوید که من هفت خط را تا بنا گوش سرخ می کند.
دستم را آزاد می کنم و با خشم به بازویش می کوبم.
- تو هنوز آدم نشدی!
قهقهه کنان سرش را بعقب میاندازد و دوباره لپم را می کشد اما یواش یواش لبخند از صورتش محو می شود و با دردآورترین لحن ممکن زمزمه می کند:
خیلی بی معرفتی جلوه،خیلی زیاد...
سرم را به علامت مثبت تکان می دهم و با صدایی که خودم هم به زحمت می شنوم می گویم:
-خودم می دونم. چرا نیومدی فرودگاه؟چرا نیومدی استقبالم.فکر می کردم نفر اول تو رو می بینم.
بینی ام را بین دو انگشتش می گیرد و کمی فشار میدهد.در حالیکه چشمانش برق می زند می گوید:
- می خواستم بیام.اما متاسفانه تو لحظه آخر یه مشکلی واسه یه بنده خدا پیش اومد.منم که می دونی کلاً تو کار خیرم.مجبور شدم به مشکل اون رسیدگی کنم. این شد که دیگه شرمنده شما شدم!
طلبکارانه نگاهش می کنم و می گویم:
-احیاناً اون بنده خدا از دسته نسوان نبود.
بلند میخندد و می گوید:
-تصادفاً چرا!
-پس هنوزم عوض نشدی! الان با چندتایی؟
نیشگونی از بازویم می گیرد و می گوید:
- طبق آخرین سر شماری یه هفت - هشت تایی هستن.ولی آمارم آپدیت نیست. اما خوب من کلاً متعلق به همه هستم.
می خندم و سکوت می کنم.کمی نگاهم می کند.مردد است چیزی بگوید اما در عوض چشمانش را در سالن می چرخاند و همان طور که می گوید:
- حیف دیر رسیدم.مراسم ماچ و بوسه با این همه لیدی محترمو از دست دادم...
ناگهان مردمکش ثابت می شود. رنگ چشمانش به تیرگی می گراید.ولی چشمکی می زند و با لبخندی که معنی اش را نمی دانم می گوید:
- به به جناب اعتمادالسلطنه هم که حضور دارن....تو چه اصراری به دعوت این آدم داشتی؟
می دانم چه کسی را می گوید.تنها با سر تایید می کنم و می گویم:
-مهمونی به افتخار ایشونه! کارش دارم.
بدون توجه به حرف من، طعنه می زند:
- یه طوری هم نگاه می کنه انگار ارث باباش تو بغل منه.
خنده ام می گیرد.نمی توانم از وسوسه لمس بازویش بگذرم.آهسته دستم را روی گره های بازوی کلفتش که از زیر پیراهن آستین کوتاهش بیرون زده بود می لغزانم. برایم عجیب است که برای مراسم کت و شلوار نپوشیده. باز هم سر انگشتانم راحرکت می دهم.دستش را روی دستم می گذارد. در سبزی تیره چشمانش گم می شوم.اما او لبخند می زند، صورتش را جلو می آوردگرمی نفسش با بوی سرد عطرش قاطی می شود.چند ثانیه هیچی نمی گوید و بعد:
- نمی دونی این حرکتت چقدر می تونه باعث مور مور شدن یه آقا پسر سالم وبالغ که از قضا دنیا دیده هم هست بشه؟ نکن موش کوچولو.کار دستمون می دی!
لحن شوخش عاری از هر گونه حس بد و آزار دهنده ست. آنقدر می شناسمش که می دانم دیدن بدن عریان من هم نمی تواند حسی در او ایجاد کند. با وجود اینکه پرونده اش سیاه است و از خانوم بازیهای بی حسابش با خبرم.اما من همیشه برایش خانوم کوچولو و موش کوچولو بودم و هستم. به شوخی اش لبخند می زنم و دستم را کامل به دور بازویش حلقه می کنم. این بار سرش را نزدیک گوشم می آورد و می گوید:
-حداقل تا تموم شدن مهمونی صبر کن! قول می دم آخر شب در منزل شخصی در خدمت باشم.آخه می دونی چیه؟؟؟
کمی فاصله می گیرد و سر تاپایم را برانداز می کند و دوباره نزدیکم می شود:
- هیچ پسری نمی تونه از همچین مالی بگذره....
به تبعیت از خودش می خوام در گوشش حرف بزنم.روی پنجه هایم می ایستم، چون با وجود کفش پاشنه ده سانتی، باز هم او بلندتر است.
- راستشو بخوای گذشتن از تو هم کار هیچ دختری نیست!!!
ابروهایش به نشانه تعجب بالا می رود.با دست ازادش چانه اش را می خاراند و متفکرانه می گوید:
- اووووووه....مای گاد...فرنگستان چه تاثیرات مثبتی رو دخترمون داشته.خدا رو شکر فرستادیمت رفتی. این مایند اپنت رو خیلی ها دوست خواهند داشت.
طعنه کلاش را می گیرم.آزرده نگاهش می کنم. حرف نگاهم را می خواند و می خندد و می گوید:
-پس امشبو افتادیم!!!
صدایش را بلند می کند:
- زندایی چی شد این شام؟ما کار و زندگی داریم...ای باباااا....
همزمان با صدای بم او، صدای ظریف خدمتکار به گوش می رسد که همه را به صرف شام دعوت می کند. در قالب قدیمی ام فرو می روم و مثل یک میزبان خوب شروع به قدم زدن در سالن می کنم.کاوه را نمی بینم اما ماهان در حال صحبت کردن با همکارانش است. تعارفات میهمانان را جواب می دهم و از تک تک برای صرف شام دعوت میکنم.
از پنجره کاوه را می بینم که به درخت نارون توی حیاط تکیه داده و سیگار می کشد. لبخندی بر لبم می نشیند.اولین فرصت برای شروع بازی....
از سالن خارج می شوم و به سمتش می روم. با هر قدم ضربان قلبم تند و تند تر می شود.... نفرتم بیشتر و بیشتر....پوزخندم عمیق و عمیق تر....
به نیمرخش خیره می شوم. به دماغ عقابی اش، به پیشانی بلند و عاری از چروکش، به پوست روشن و موهای خرمایی رنگش....من به خاطر چه چیز این آدم کل زندگیم را قمار کردم؟؟؟؟؟
تمام ظرافت و لطافتی که بلدم در صدایم می ریزم:
- جناب دکتر تشریف نمیارین سر میز شام؟
بر میگردد.بدون لبخند نگاهم می کند....با استادانه ترین لبخند ممکن نگاهش می کنم....
در عمق چشمانش هیچ نمیبینم جز سیاهی مطلق.خالیست. خالی تر از آخرین باری که دیدمش. اما نه... انگار یک غم گنگ... یک رنجش عمیق...یک حس بد و نفرت انگیز در چشمش پیداست....
لبخندم را جمع می کنم....به صورتم گرد نگرانی می پاشم...چشمانم را کمی تنگ می کنم و موشکافانه می گویم:
- طوری شده دکتر؟ انگار سر حال نیستین! از چیزی دلخورین؟
و او در جواب تمام حرفهای من یک جمله می پرسد:
- چرا برگشتی؟؟؟؟
اینبار خنده ام غیر ارادی است.این دومین باری است که این جمله را می شنوم.ماهان هم همین را گفته بود اما به شکلی دیگر.... انگار هیچ کس از این بازگشت پیروزمندانه خوشحال نیست!!!!
- چرا نباید بر میگشتم؟نرفته بودم که بمونم!!!!رفته بودم درس بخونم. الانم برگشتم....
سکوت می کنم و اینبار با خنده می گویم:
- ..... تا به وطنم خدمت کنم....!!!!
گوشه لبش به نشانه پوزخند بالا می رود. سرش را پایین می اندازد و خیلی شمرده می گوید:
- من دارم ازدواج می کنم.....
ارٌه رو چون فرو کنی....... چه در کشی...چه تو کنی
خبر دارم.اما با تعجب ساختگی می گویم:
- جداً؟ اینکه خیلی عالیه!پس خانومتون کجان؟چه بی سر و صدا!!!!
گیج می شود.این را از حالت چشمانش می خوانم. سردرگم و کلافه نجوا می کند:
- زندگیمو خراب نکن....من نمی خوام از دستش بدم....
بخیه رو بخیه می زنم....به تیکه پاره ی دلم....
دستم به دامنم بند می شود و دوباره پایم بیرون می افتد. دست دیگرم را درست روی شانه کنار گردنم می گذارم. نزدیکش می شوم.آنقدر نزدیک که برای نگاه کردن به چشمانش مجبورم سرم را بلند کنم.می دانم که عطر موهایم بینی اش را پر کرده....
من نقطه ضعف هایت را خوب می شناسم جناب کاوه...!!!
کمی عقب میرود....دو لبه کتش را می گیرم و به نرمی بطرف خودم می کشمش...
نگاه متعجبش روی صورتم می لغزد و روی لبهای غنچه شده ی سرخم متوقف می شود....چشمان خمارم را به چشمانش می دوزم....دستم را به گردنش می کشم... بر آمدگی گلویش را نوازش می کنم. اهسته انگشتانم را به زیر یقه پیراهنش می برم و تا جایی که دکمه های بازش اجازه می دهند پیش می روم...تند شدن ضربان نبضش را حس می کنم.... از گردن با پشت دست به سمت چانه اش می روم....زبری ته ریشش دلم را بهم می زند...لب نمناکش را لمس می کنم...چندین و چند بار....
نفس هایش تند می شوند....انگار حجم عظیمی خون به چشمانش میدود....سرخ سرخ می شوند....
بی اراده دستانش را دور کمرم حلقه می کند و مرا به خود می چسباند و زمزه می کند:
جلوه....
در دلم قهقهه می زنم....چقدر هم که به زندگیت وفاداری و نمی خواهی از دستش بدهی کاوه پندار....
سعی می کنم که یک پایم را میان دو پایش جا دهم...هر لحظه ناتوان تر شدنش محرز است...دستانم را در دو طرف گردنش می گذارم....لاله گوشش را در دست می گیرم و به نرمی ماساژش می دهم.... نفسم را روی سینه اش خالی می کنم...چشم از چشمش نمی گیریم و هر لحظه تغییر حالتش را اسکن می کنم.....
گرمای دستانش حتی از روی لباس هم پوستم را می سوزاند....نفسهای داغش مشمئزم می کند... از سرخی چشمانش تهوع می گیرم...از حرکت دستانش روی گودی کمرم چندشم میشود....اما باز هم لبخند می زنم.دعوت گر و اغوا کننده....!
سرش را نزدیک می کند و بوی عطرم در سینه می کشد....یک دستش را از زیر موهایم رد کرده و رو گردنم می گذارد. می دانم تا چند ثانیه دیگر مورد هجوم وحشی لبهایش قرار می گیرم. می خواهم کمی سرم را عقب ببرم.اما حریصانه مانعم می شود... لبهایش در چند سانتی متری صورتم قرار دارند. دستم را روی گونه اش می گذارم...سرم را جلو می برم و چند نفس داغ را روانه گردنش می کنم... پوستش دون دون می شود...کاملاً در آغوشش فرو رفته ام. با بینی ام ضربه ای به لاله گوشش می زنم و آهسته می گویم:
-من با زندگی تو کاری ندارم....زندگیتو نمی خوام ...... خودتو میخوام
گوشش را می بوسم و از یک لحظه غافل گیری اش استفاده کرده و از حصار دستانش فرار می کنم.....
من کاسه صبرم.....این کاسه لبریزه....
روی پله ها دامنم زیر پایم گیر میکند.در فاصله زمین و آسمان دستی نگهم می دارد. سرم را بلند می کنم و در جاذبه دو گوی سبز رنگ خشمگین گیر می افتم.فشار دستانش آنقدر روی بازویم زیاد است که ناخودآگاه ناله می کنم:
-آخ کیان.... دستم
رگهای گردنش بیرون زده و فکش منقبض شده.اما با خونسردی و آرامش می گوید:
- باید صحبت کنیم جلوه خانوم...
دستم را از میان پنجه های آهنینش بیرون می کشم و می گویم:
- موافقم.باید صحبت کنیم
گوشی موبایلش را به دستم می دهد و می گوید:
- اگه شماره ت عوض شده سیوش کن
به رگه های قرمزی که اطراف چمنزار چشمانش را فرا گرفته و صورتش را ترسناک کرده نگاه می کنم و می گویم:
- نه عوض نشده همون قبلیه
با بی حوصلگی سرش را تکان می دهد و می گوید:
- اکی.تماس می گیرم.فعلاً بای.
با تعجب بازویش را میگیرم:
- کجا؟دیر اومدی زود هم می ری؟چرا شام نمی خوری؟
پوزخندی می زند و سرش را جلو می آورد و در چشمانم خیره می شود:
- یه مورد دیگه امداد پیش اومده باید برم...!
و با عجله به سمت در خروجی می رود.....
شام را در کنار پسران دو قلوی دکتر نبوی که در جلب توجه من با یکدیگر کورس گذاشته بودن میخورم.تمام مدت نگاه خیره کاوه را احساس می کنم. اما کوچکترین توجهی نشان نمی دهم. من با تو و زندگیت کارها دارم جناب کاوه....کارها...
آخر شب در حالیکه از خستگی روی پاهایم بند نیستم در کمال ادب و احترام مراسم بدرقه را برگزار می کنم.ماهان نیک نژاد با سردترین لحن ممکن خداحافظی می کند و حتی فرصت نمی دهد جوابش را بدهم.کاوه پندار با سرعت هرچه تمام تر دست می دهد . آنقدر سریع دستش را بیرون میکشد که نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم.از این همه ضعیف النفس بودن این مرد چندشم می شود...چندش...
بعد از رفتن همه صدای ملتمس مامان را می شنوم:
- جلوه جان، مامانی، آخه این چه تصمیمیه که گرفتی؟ چرا نمیای بریم خونه؟چرا میخوای مستقل زندگی کنی؟این همه سال ندیدمت الانم که اومدی می گی میخوام تنها زندگی کنم؟آخه مگه می شه؟مردم چی میگن؟ مگه ما چه محدودیتی واسه آزادیهات ایجاد می کنیم؟
لبخند می زنم و گونه اش را می بوسم:
- من اینجوری راحت ترم مامان جون.به این سبک زندگی عادت کردم.فاصله مون که زیاد نیست.هر وقت اراده کنین می تونین بیاین اینجا.منم مرتب سر می زنم. نگران حرف مردم هم نباشین.اونا بالاخره یه چیزی واسه حرف در آوردن پیدا میکنن.
با بغض میگوید:
- آخه من اینجوری دلم طاقت نمی گیره.
- چرا مادر من؟من 6 سال تو مملکت غریب تنها زندگی کردم.اینجا که وطن خودمه
پدرم در حالیکه کتش را می پوشد رو به مادرم می گوید:
- بیا بریم خانوم.جلوه دیگه بچه نیست.اینجا هم جاش امنه.اینقدر خودتو اذیت نکن
به این درک و شعور بالای پدرم لبخند می زنم و با سرخوشی می گویم:
- قربون بابایی برم من که اینقدر هوای دخترشو داره....
لباسهایم را درآورده در نیاورده روی تخت ولو می شوم.حتی آرایشم را هم پاک نمی کنم.صدای ویبره گوشی ام توجهم را جلب می کند. اس ام اس کیان را می خوانم:
- فردا ساعت 6 میام دنبالت موش کوچولو.باید حرف بزنیم
در جوابش فقط می نویسم ok و در همان لحظه که سندش می کنم بیهوش می شوم...
همزمان با شنیدن صدای زنگ گوشی ام که خبر آمدن کیان را می دهد زیپ بوتم را بالا می کشم و به گردن و مچ دستها و لباسم عطر می زنم و از اتاق و سپس از خانه بیرون می زنم. کیان به سانتافه مشکی اش تکیه داده و مشغول صحبت کردن با موبایلش است. با اشاره سر سلام می کند و در را برایم می گشاید. خودش هم سوار می شود.به مکالمه اش گوش می دهم.
- می دونم عزیزم.ولی باور کن امشب کار برام پیش اومده.فردا جبران می کنم.نه جیگری....دختر کجا بوده؟
و همزمان چشمکی به من می زند...
- مسئله کاریه!!!باشه خوشگلم....حتماً....بعداً میبینمت ......منم همین طور...فعلاً
پوف کلافه ای می کشد و گوشی را روی داشبورد پرت می کند.خنده ام می گیرد. لبخندی می زند و در حالی که لپم را می کشد می گوید:
- احوال وروجک من چطوره؟ چه کاره بوده امروز؟
- خوبم.تا ساعت یک خواب بودم.دیشب واقعاً هلاک شدم
خنده بلندی می کند و می گوید:
- آره خوب درکت می کنم. هم فعالیت روحی، هم فعالیت جسمی، هم فعالیت ج* ن* س* ی....منم بودم هلاک می شدم.
پس کیان من و کاوه را دیده است. ناراحت می شوم.با خشم مشت محکمی به بازویش می کوبم.همچنان که می خندد می گوید:
- چیه بابا؟چرا رم می کنی؟
و بعد خنده اش جمع می شود. دستی به صورتش می کشد و ادامه می دهد:
- چقدرم که حرفه ای شدی....آفرین آفرین
معترضانه داد می زنم:
-کیااااااان...
-جوووووووووووون ؟بخورم اون کیان گفتنتووو
با خشم رویم را بر می گردانم و میگویم:
- تو هیچ وقت آدم نمیشی....می شه بگی خود شما دیشب به چه دلیلی به اون سرعت مهمونی رو ترک کردی؟واسه انجام کار خیررررر.....؟؟؟؟؟
یک لنگه ابرویش را بالا می اندازد و پوزخند نصفه ای روی لبش می نشیند:
- خب حداقل من می تونم ادعا کنم از اول همین حیوونی که می گی بودم.....تو چی؟از اول چی بودی؟الان چی هستی؟دقیق تر بگم....الان چه کاره ای؟خانوم دکتر؟؟؟؟؟؟؟
قهقهه می زند.زهر کلامش عذابم می دهد.در مقابل کیان کم می آورم.همیشه کم آورده ام.همیشه دستم برایش روست. دلخور رویم را بر می گردانم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم. تا رسیدن به مقصد سکوت می کنیم.هر دو....
از دیدن آپارتمانش تعجب می کنم.
- چرا اینجا؟
- در حالیکه ریموت پارکینگ را می زند می گوید:
- اینجا راحت تر می تونیم حرف بزنیم.
-خب چرا تو خونه من نموندیم؟
لبخند می زند...همان کیان خوش اخلاق قدیمی ....
- اینقدر سین جیمم نکن کوچولو.پیاده شو.
در آسانسور زیر چشمی تیپش را بررسی می کنم. پیراهن آستین کوتاه کتان سرمه ای رنگ با شلوار جین تیره. بوی عطرش دیوانه کننده است.
می فهمد که زیر نظرش گرفته ام. سرش را جلو می آورد و با چشمان گربه ایش به صورتم زل می زند.چشمک ریزی می زند و با شیطنت می گوید:
- خجالت نکش.اعتراف کن که خوش تیپم.
زیر لب ایشی می گویم که صدای خنده اش را بلند می کند و بینی ام را محکم فشار می دهد...
پرسشگرانه به دست دراز شده اش می نگرم.با مهربانی می گوید:
- مانتویت را بده به من
یادم می آید به جز یک تاپ چیزی تنم نیست.ولی بی تفاوت مانتویم را در می آورم.چشمکی می زند و می گوید:
- چه شبی شود اممممشششبببب....
معترضانه می گویم: باید به من می گفتی قراره بیایم اینجا.حداقل یه لباس مناسب می پوشیدم.
درحالیکه پالتویم را به چوب رختی آویزان می کند می گوید:
- چقدرم که برات مهمه و الان معذبی....
نمی دانم چرا این حرفش به دلم ننشست. دوست ندارم دید کیان نسبت من منفی باشد. نمی خواهم چیزی را که خودم باور کرده ام او هم باور کند.
با اخمهای در هم بوتم را با یک دمپایی رو فرشی عوض میکنم و روی کاناپه می نشینم.مبلمان و وسایل صوتی و تصویری عوض شده اند.اما رنگ بندی هنوز مثل قدیم است.وسایل مشکی اما مبلمان سفیدسفید.مطمئنم اتاق خوابش هم همین است. همه چیز مشکی به جز تختخواب که سفید است.برای اطمینان از حدسم ناخودآگاه بلند می شوم و به سمت اتاق خوابش می روم.دقیقا همان طور که فکر می کردم.با این تفاوت که تخت یک نفره حالا تبدیل به دو نفره شده.که البته با این همه شیطنت کیان کاملا لازم به نظر می رسه...!!!
به سمت میز توالتش می روم.از شدت تعدد شیشه های عطر، جای سوزن انداختن هم نیست.بین آن همه شیشه عطر می گردم و می گردم، تا بالاخره آن چیزی که می خواهم پیدا می کنم.شیشه گرد عطر BOSS را بر میدارم. چشمانم را می بندم و بو می کشم. از وزنش مشخص است که تقریباً خالی شده.این عطر آخرین کادویی بود که من به کیان دادم.
با گشودن چشم از توی آینه می بینمش.وحشت زده از جا می پرم و جیغ می زنم.شیشه عطر از دستم می افتد.سریع بین دستانش محصورم می کند و نجوا می کند:
- هیس...منم...نترس...نترس عزیزم....
طپش قلبم وحشتناک است.با شدت هر چه تمام تر در اغوشم گرفته و پشتم را می مالد.... درست مثل تمام سالهای گذشته که اینطوری آرامم می کرد....
نفسم آرام می شود اما قلبم نه.نمی دانم از ترس است یا....
هر دو دستم را روی سینه اش می گذارم و بدون اینکه فاصله بگیرم سرمم را بلند می کنم.چشمان سبزش خندان است.نمی خواهم این همه بی خیالی را ببینم.پس دوباره سرم را روی سینه اش می گذارمو زمزمه می کنم:
- ترسوندیم دیوونه....
حرکت نوازش گونه دستانش روی بازوی لختم پوستم را دون دون می کند.نفس گرمش به گردنم می خورد.
- به نظرم خیلی هم بد نبود.به هر حال یه بهونه ای شدکه خودتو بندازی تو بغل من...!
به غرورم بر میخورد.میخواهم خودم را از آغوشش جدا کنم اما فشار دستانش مانعم میشود.آهسته میگوید:
- دلم تنگته دختر....
آنقدر صورتش را به شانه ام نزذیک کرده که بخار نفسش روی پوستم ایجاد رطوبت می کند. قلبم تند می زند.حتی خیلی تند تر از زمانی که هیجان دارم یا ترسیده ام. منتظر عکس العمل بعدیش هستم اما هیچ...بوی عطر و اندام درشت و عضلانی اش احساسات زنانه ام را قلقلک می دهد.سرم را بلند می کنم.دارد نگاهم می کند.هنوز چشمانش می خندند. نمی دانم چرا اما حس سرخوردگی دارم.آهسته نجوا می کنم:
-ولم کن کیان....
با نوک انگشتش بند تاپم را که روی بازویم افتاده به سمت بالا سوق می دهد. دوباره سرش را نزدیک می آورد و لاله گوشم را می بوسد. مور مورم می شود.دمای بدنم به نقطه جوش اب می رسد.تمام حسهای بدنم بیدار شده.دستم بی اراده روی کمرش می لغزد....سرم را به سمت صورتش می چرخانم و به لبهایش خیره میشوم.این مرد...کیان است...واقعیتی که هرگز نمی توانم از آن فرار کنم....منتظر یک حرکتم. یک اشاره... تمام تنم تشنه نوازش است. چشمانم را می بندم و به سمت لبش می روم. تکانی می خورد و مرا از خود دور میکند. چهره اش بهت زده است. زمزمه وار می گوید:
- جلوه....
و تکرار می کند:
برچسب:
نویسنده: هستی مرادیان