بهش خندیدم و گفتم:- ولم کن متیو ... - ولت نمی کنم ... تو دیگه مال منی ... مال من! خندیدم ... فقط می تونستم در برابر این حرفا بخندم ... همین و بس! وقتی یه کم آب بازی کردیم هر دو از آب خارج شدیم و افتادیم روی ماسه ها ... هنوز داشتم می خندیدم ... یه سایه افتاد روی صورتم ... چشمامو باز کردم ... دنیل درست بالای سرم بود ... اخماش بدجور در هم بود و یه جوری نگام می کرد که داشتم میترسیدم ... فکش بدجور منقبض شده بود ... با صدایی که سعی می کرد نره بالا گفت: - پاشو بیا کارت دارم ... - ولی من با تو کار ندارم ... - پاشو بهت می گم افسون! اون روی منو بالا نیار ... نذار عصبی بشم! حالا انگار خیلی مهربون بود! از جا بلند شدم ... متیو سر جاش نیم خیز شده بود ... چشمکی بهش زدم و گفتم: - بر می گردم ... دنیل زیر لب غرید: - خیلی هم مطمئن نباش! خودمو زدم به نشنیدن! نمی فهمیدم چشه؟ اون که با دوروثی خوش بود دیگه چی کار به کار من داشت ... پیرهنم رو که از روی زیر انداز برداشته بود گرفت به طرفم و گفت: - بپوشش! با تعجب گفتم: - چرا؟ - چون من می گم ... بپوش تا آفتاب بدنت رو نسوزونده ... - می خوام کرم برنزه بزنم ... نمی پوشم ... دستاشو گذاشت دو طرف بازوهام ... به اندازه کافی از بقیه دور شده بودیم ... با هوس به بدنم خیره شد و زیر لب گفت: - حیف این پوست بلوری تو نیست که برنز بشه؟ بپوش نمی خوام رنگت عوض شه! پس بگو!!! جوش خودشو می زد دستاش آروم روی بازوهام سر خورد پایین ... سرشو آورد پایین و گفت: - میتو کیه ؟ کیه که اینقدر باهاش صمیمی شدی؟ تو که چیزی رو از من مخفی نمی کردی ... اخم کردم و گفتم: - تو چی کار داری؟ صورتشو آورد نزدیک تر ...چشماش داشتن یه چیزی رو فریاد می زدن ... آروم گفت: - کیه افسون؟ بگو ... می خوام بدونم ... - گفتم که ... چونه ام رو گرفت بین انگشتای دست راستش ... دست چپش هنوز روی بازوم بالا و پایین می شد ... - دوسش داری؟ الان وقتش بود ... خیره شدم توی چشماش ... دستمو اوردم بالا و مچ دستشو که چونه مو گفته بود گرفتم توی دستم ... زمزمه کردم: - من فقط یه نفرو دوست دارم ... سرش اومد جلوتر: - کیو؟ - دنیلمو ... دنیلی که منو دوست نداره! با یه حرکت سرمو چسبوند روی سینه اش ... - دنیل باید خیلی احمق باشه که تو رو دوست نداشته باشه! - دنی ... - هیششش هیچی نگو! بذار بعضی وقتا یادم بره کی هستم ... تو کی هستی ... بذار با احساسم پیش برم افسون! - احساست چی می گه؟ صدای دوروثی درست عین وزوز مگش مزاحم خلوتمون شد ... تازه داشتم به این نتیجه می رسیدم که دنیل خودش اومده به سمتم و این نشونه خوبیه! اما این وزوز خانوم نذاشت! - دنیل! منو تنها گذاشتی که بیای اینجا با دخترت ... دنیل سریع گفت: - داشتم در مورد متیو ازش سوال می پرسیدم عزیزم ... عذر می خوام ... بریم! - تو چی کار داری به کار اونا؟ تو باید همه حواست به من باشه ... - باشه عزیزم ... تو راست می گی ... اما من در مقابل افسون مسئولم! حالا خیالم راحت شد ... بریم یه کم شنا کنیم ... هه! آقا خیالشون راحت شد ... حالا فهمید که بین من و متیو هیچی نیست خوشحال شد! کاش بیشتر چزونده بودمش ... اومد مطمئن شد من هنوز رو حرفم هستم و دوسش دارم ... دوباره رفت چسبید به متیو ... حقا که مردا همه شون خودخواهن! همه چیز رو برای خودشون می خوان ... کاش زودتر دنیل خودش رو ببازه اونوقت کارم باهاش خیلی راحت تر می شه ... درست مثل ادوارد و جیمز و متیو ... اونا مثل موم تو دستم بودن ... فقط مونده بود دنیل ... به دستت می یارم دنی ... مطمئن باش که به دستت می یارم ... ===================
جلوی آینه ایستاده بودم و به آرامی موهامو شونه می زدم ... چقدر جعد موهامو دوست داشتم. آهی کشیدم و زیر لب زمزمه کردم: - مامان ! چه خوب شد که من شبیه تو شدم ... من از زندگی چی می خواستم؟ برای چی داشتم زندگی می کردم؟ می خواستم دنیل رو از راه به در کنم که چی بشه؟ بعدش کجا می رسم؟ فوقش به من درخواست ازدواج می ده و منم رد می کنم. می رم با ادوارد یا جیمز یا متیو و ... دنی شکست می خوره ... بعدش چی؟ داشتم به پوچی می رسیدم. دلم گریه می خواست ... دلم می خواست زار زار گریه کنم ... چقدر آینده رو سیاه می دیدم ... درست مثل گذشته ... خدایا قلبم طاقت این همه نفرت رو نداره! تا کی؟ تا کجا؟ آه مامان کاش بودی ... با تو حاضرم بدبخت باشم ... فقیر باشم ... اما با تو ... مامان من دارم چی کار می کنم؟ قدم توی راهی گذاشتم که اگه درست پیش بره شاید بتونم خودمو از مخمصه خارج کنم اما خوشی کجاست؟ مامان کجا باید دنبال خوشی باشم ... رفتم سمت پنجره ... صدای مامان توی گوشم زنگ می زد ... یه شعری بود که مامان برام می خوند ... شاید هم برای دل خودش می خوند ... اینقدر که هر شب و هر شب با این نوا خوابیدم همه شو حفظ بودم ... بغض افتاد تو گلوم ... بی اراده دهن باز کردم و شروع کردم به خوندن: - آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از عالم و آدم گله دارم آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از دست خدا هم گله دارم گله دارم شما که حرمت عشق رو شکستین کمر به کشتن عاطفه بستین شما که روی دل قیمت گذاشتین که حرمت عشق رو نگه نداشتین آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از دست خدا هم گله دارم گله دارم فریاد من شکایت یه روح بی قراره روحی که خسته از همه زخمی روزگاره گلایه من از شما حکایت خودم نیست برای من که از شما سوختن و گم شدن نیست اگه عشقی نباشه آدمی نیست اگه آدم نباشه زندگی نیست نپرس از من چه آمد بر سر عشق جواب من به جز شرمندگی نیست آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از عالم و آدم گله دارم آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از دست خدا هم گله دارم گله دارم (آهای مردم دنیا داریوش) با صدای دست به خودم اومدم و برگشتم ... اوپس! کرولاین و دایه و دنیل و دوروثی درست پشت سرم ایستاده بودن و دنیل داشت برام دست می زد ... چشمای همه شون از تعجب گرد بود اما چشمای دنیل پر از تحسین بود! آب دهنم رو قورت دادم و تند تند اشکامو پاک کردم ... دایه با حیرت گفت: - چه صدایی! پوست لبم رو جویدم ... کم پیش می یومد دایه از من تعریف کنه! منم تا به حال نخونده بودم ... بار اول بود که هیجان بهم غالب شده بود و عین مامان زدم زیر آواز ... دنیل جلو اومد و با لبخند گفت: - استعدادهای دخترم یکی یکی داره خودشو نشون می ده ... فقط تونستم لبخند بزنم ... یه لبخند زوری ... بیت های شعر داشتن توی ذهنم بالا و پایین می پریدن و نمی ذاشتن روی رفتارم تمرکز داشته باشم « نپرس از من چه آمد بر سر عشق .... جواب من به جز شرمندگی نیست » آخ مامان! نپرس ... نپرس که دارم چی کار می کنم! نمی خواستم مامان ... اما مجبور شدم ... این کینه داره منو می کشه ... فقط انتقام آتیش منو سرد می کنه ... عشق پوچ نیست بی معنی نیست ... من عاشقم اما عاشق تو مامان ... فقط عاشق تو ... دیگه نگاه های پر تحسین اونا رو نمی دیدم ... خودم رو انداختم روی تخت ... سرم رو گرفتم و گفتم: - تنهام بذارین ... سرم خیلی درد می کنه! نمی دونم چی شد که همه به حرفم گوش کردن و رفتن از اتاق بیرون ... عجیب بود که این بار حتی چشم های دوروثی هم غرق تحسین بود! شاید باید به توانایی های خودم ایمان می آوردم ... *** ============
- دایه! بازم مهمونی؟ دایه همین طور که تند تند به خیاط دستور می داد چرخید سمت من و گفت:- بازم؟!!! مهمونی قبل سه ماه پیش بود ... هر سه ماه یک بار توی این عمارت این مهمونی برگزار می شه ... خوشم نمی یاد غر بزنی دختر! نفسم رو فوت کردم و صاف ایستادم تا خیاط لباس رو توی تنم پرو کنه ... یه لباس بلند به رنگ مشکی ... از جنس لمه ... کمی برق می زد ... یقه هفتی و بازی داشت از پشت هم به صورت یه هفت باز بود تا وسط کمرم ... پشتش هم دنباله کوتاهی داشت و حسابی توی تنم می درخشید ... خوشم اومد از مدلش اما به روی خودم نیاوردم ... دست پرورده دایه بودم دیگه! کم پیش می یومد از چیزی تعریف کنم یا هیجانم رو بروز بدم. وقتی دایه و خیاط رفتن بیرون رفتم کنار پنجره ... عاشق این بودم که از پنجره حیاط رو زیر نظر بگیرم ... همه چیز آروم بود ... همه چیز جز دل من ... دو روزی بود که نه جواب متیو رو می دادم نه جیمز و نه ادوارد ... حوصله هیچ کس رو نداشتم ... توی دست و پای دنیل هم نمی پلکیدم. داشتم افسردگی می گرفتم ... سرم رو گرفتم رو به آسمون و دوباره شروع کردم به خوندن ... بازم یکی از اهنگایی که مامان گاهی برای من می خوند و گاهی برای دل خودش ... خوندن بهم آرامش می داد ... انگار می تونستم خودم رو تخلیه کنم ... - بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تویه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ رختم از تاول تنپوش تو از پوست پلنگ بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش من به فکر یه اتاق اندازه ی تو واسه خواب تن من خاک منه ساقه ی گندم تن تو تن ما تشنه ترین ، تشنه ی یک قطره ی آب بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا تن تو مثل تبر تن من ریشه ی سخت تپش عکس یه قلب مونده اما روی درخت بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه حالا با هر کی که هست هر کی که نیست داد میزنم بوی گندم مال من هر چه که دارم مال من یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال من (بوی گندم داریوش) باز به هق هق افتادم ... دویدم سمت تخت سرم رو فرو کردم زیر بالش و از ته دل زار زدم ... *** - بسه دیگه! از جا بلند شدم و آرایشگر پشت سرم غر زد: - حداقل بذار رژ لبت رو بزنم ... - نمی خوام! - ولی بدون آرایش که نمی شه ... - همین که اجازه دادم دادم موهامو بپیچی خودش خیلیه! حوصله آرایش ندارم ... به خاطر تحکم توی صدام دیگه جرئت نکرد حرفی بزنه ... کیف دستی کوچیکمو برداشتم و رفتم سمت پله ها برعکس بار قبل حوصله ریختن هیچ عشوه ای رو نداشتم ... ناخنام لای نداشت ... صورتم آرایش نداشت ... هیچ قر و قمیشی هم به هیکلم نمی دادم ... ساده و استوار ... هنوز مهمون های زیادی نیومده بودن ... حتی دنیل هم بین مهمونا نبود ... رفتم پایین دایه اومد جلوم و با دیدنم لبخند زد ... منم به زور لبخند زدم و گفتم: - هنوز کسی نیومده ... - خوانوده سر پائولو اومدن ... بهتره بری سلام کنی! سرمو تکون دادم و همراه خود دایه رفتم به سمت پدر و مادر دوروثی و ادوارد ... ادوارد و دوروثی هم مثل دنیل حضور نداشتن ... اهمیتی نداشت برام ... حتی ترجیح می دادم ادوراد اصلا نیاد! از روبرو شدن با ادوارد و جیمز واهمه داشتم ... الان شرایطم اصلا برای داشتن استرس مساعد نبود ... مادر ادوارد با لبخندی مختص به خودش براندازم کرد و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. اما شوهرش شنید و سرش رو تکون داد. لبخند کجی زدم عذر خواهی کردم و رفتم سمت میز مخصوص پذیرایی ... شاید بهتر بود یه نوشیدنی بخورم ... برای خودم یه کم ویسکی ریختم و ذره ذره مشغول نوشیدن شدم ... همون لحظه از پله ها دوروثی و دنیل اومدن پایین ... ===============
زیبایی دوروثی نفس گیر شده بود ... یه لباس بلند سورمه ای رنگ چسبون پوشیده بود ... یه لحظه یاد رز توی تایتانیک افتادم وقتی با لباس سورمه ایش بالا پله ها ایستاد و جک مبهوت شد! لباسش شبیه لباس رز بود ... آهی کشیدم و چشم ازشون گرفتم ... به خودم دروغ نمی تونستم بگم گاهی به این همه سرخوشی غبطه می خوردم ... دنیل و دوروثی با وجود داشتن همدیگه چه غمی داشتن؟ این من بودم که هزار جور استرس برای خودم می خریدم به امید از ره به در کردن مردها! اونم آیا بشه آیا نشه! پشتم رو کردم بهشون و گیلاسم رو یه نفس سر کشیدم ... چشمامو بستم ... چرا نمی تونستم خوشحال باشم؟ صدای ادوارد باعث شد چشمامو باز کنم: - پرنسس من اینجایی؟بهتر بود لبخند بزنم ... - سلام ... - سلام عزیزم ... چقدر خوشگل شدی! بازم جوابش یه لبخند بود ... سرشو آورد نزدیک و گفت: - چیزی شده؟ - نه ... چقدر جذاب شدی! کت شلوار دودی پوشیده بود با پیرهن و کروات همرنگ ... لبخندی زد و گفت: - مرسی عزیزم ... اما حس می کنم سرحال نیستی! - خوبم ادوارد ... خیلی هم خوبم! - پس حالا که خوبی یه خبر خوب بهت می دم ... - چی؟ - امشب یکی از معروف ترین خواننده های هالیوود قراره بیاد اینجا! با تعجب نگاش کردم ... خندید و گفت: - چشماتو اونجوری نکن ... دست مزدی که قراره بگیره نجومیه! اما دنیل این کارو کرده فقط برای شاد کردن تو ... - شاد کردن من؟ - یه چیزایی شنیدن آخه عزیزم ... - چی؟ سرشو آورد نزدیک و توی گردنم زمزمه کرد: - شنیدم صدات آسمونیه! پوزخند زدم و گفتم: - برای اینکه صدای من آسمونیه اون خواننده رو دعوت کرده؟ - نه می خواد اون صدای تو رو بشنوه! دسنل می خواد روی تو سرمایه گذاری کنه ... عصبانی شدم و در حالی که سعی می کردم صدام بالا نره گفتم: - دنیل غلط کرده! صدای دنیل از پشت سرم شنیده شد: - خیلی ممنونم عزیزم! برای چی اینقدر به من لطف داری؟ چرخیدم به طرفش ... توی کت شلوار مشکیش طبق معمول خواستنی و دست نیافتنی بود! پوزخندی بهش زدم و راهمو کج کردم به سمت دیگه سالن ... می خواستم تنها باشم... به دور از همه مردها ... کاش می شد یه تاکسی بگیرم و برم سر خاک مامانم ... بغضم داشت سر باز می کرد اما مجبور بودم هر طور شده جلوش رو بگیرم ... جمعیت ذره ذره داشت زیاد تر می شد و همه می اومدن ... مثل سری قبل مجبور بودم جلوی همه خم و راست بشم و عرض ادب کنم. سرم داشت منفجر می شد ... آخر از همه خواننده مورد نظر هم از راه رسید و همه رو هیجان زده کرد ... اما من هیچ حسی نداشتم! هیچ حسی! دنیل اومد به سمتم و با خوشحالی گفت: - عزیزم ... بیا میخوام معرفیت کنم. دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم: - من هیچ جا نمی یام! دنیل با تعجب گفت: - چی شده افسون؟ - حوصله ندارم دست از سرم بردار ... من عروسک خیمه شب بازی تو نیستم که هر کاری دوست داشته باشی بتونی باهام بکنی ... با حیرت گفت: - افسون! - فکر کن افسون مرد ... برو پیش دوروثی عزیزت ... دست از سر من بردار ... چی از جونم می خوای؟ تنهام بذار ... نگاه دنیل خشن شد ... خشن و غیر قابل نفوذ ... سرشو به نشونه افسوس تکون داد و ازم دور شدم ... از توی سینی خدمتکاری که رد می شد گیلاسی برداشتم و رفتم سمت پنجره های سر تا سری ... نور ماه افتاده بود توی استخر و جلوه باشکوهی بهش داده بود ... جیمز نیومده بود و من از این بابت تقریبا خوشحال بودم ... خواننده محترم کارش رو شروع کرده و داشت آهنگ های معروفش رو می خوند ... همه اون وسط داشتن می رقصیدن اما من نه حوصله رقص داشتم و نه مخ زنی ... زیر نظر استاد رقصی که دایه برام استخدام کرده بود تا حدودی رقص های پرسنلی ( به خودم ) رو یاد گرفته بودم ... اما بازم شوقی برای نشون دادنش به بقیه نداشتم ... چراغ های سالن خاموش شد ... فقط دور تا دور سالن دیوار کوب ها روشن شده بودن و فضا رو رویایی کرده بودن ... رویایی! شاید برای بقیه ... نه برای من ... تکیه دادم به دیوار و مشغول نوشیدن شدم ... خواننده هه چه تو حس رفته بود ... پوزخندی نشست روی لبم اما بی اراده شروع کردم باهاش بخونم ... به صورت زمزمه وار و آهسته ... می دیدم که ادوارد داره دنبالم می گرده اما جایی که من بودم توی دیدرس اون نبود خدا رو شکر ... پیانیست داشت غوغا می کرد ... چشمامو بستم و سعی کردم آرامش از دست رفته ام رو به دست بیارم ... ==================
آهنگ عوض شد ... یه آهنگ لایت ... آروم ... دوست داشتنی ... آرامش به دلم سرازیر شد ... آرامشی که خیلی وقت بود نداشتم ... گیلاس رو گذاشتم روی میزی که بغل دستم بود ... بازوهامو بغل کردم و به روبرو چشم دوختم ... اوه خدای من! دنیل و دوروثی داشتن با هم می رقصیدن ... پشت دوروثی به من بود اما دنیل رو به خوبی می دیدم ... چرا به من خیره شده بود؟ چرا چشم ازم بر نمی داشت؟ چی تو نگاش بود که میخکوبم کرده بود؟ چرا حس می کردم نگاش غم داره؟ دستمو گذاشتم روی پیشونیم ... نگاهش نگران شد ... با حرکت لب پرسید:- خوبی؟ و من بی اراده سرم رو به نشونه منفی تکون دادم ... دستای دنیل از دور کمر دوروثی رها شد ... دوروثی خواست اعتراض کنه که دنیل چیزی بهش گفت و اومد به طرفم ... پشتم رو کردم بهش ... برای چی می یومد به طرفم؟ چرا حالا که من کاری به کارش نداشتم دست از سرم بر نمی داشت؟ دستاش دور کمرم پیچیده شد ... یه لحظه به خودم لرزیدم ... حسی که در برابر هیچ کس نداشتم ... کمرم برهنه ام زیر نوازش انگشتاش داشت مور مور می شد ... بدون اینکه بچرخم سرم رو تکیه دادم به شونه اش ... زیر گوشه ام پچ پچ کرد: - خوب نیستی عزیزم؟ - خوبم ... خوبم ... - مطمئنی؟ - مطمئن ... - افسون ... آهنگ عوض شد ... اینقدر ریتمش آروم بود که داشت خوابم می برد ... چشمامو بستم و صدایی از دهنم خارج کردم شبیه: - هوم؟ - می رقصی باهام؟ لبخند کمرنگی نشست گوشه لبم ... دستم رو آوردم بالا و گذاشتم روی دستش که روی شکمم بود ... نرم کنار گوشم خندید و گفت: - می رقصی مگه نه؟ وقت گله نبود ... دوست نداشتم بگم تو که هیچ وقت منو لایق نمی دونستی الان هم برو با دوروثی برقص! بی حرف ازش جدا شدم و گفتم: - با کمال میل سرورم ... مچ دستمو فشرد و منو دنبال خودش کشید ... فقط خودم و دنیل رو حس می کردم ... دستاش پیچیده شد دور کمرم و دستای من دور گردن اون ... لبخند نشست روی لبای اون و روی لبای من ایضا ... شروع کردیم به رقصیدن ... آروم بدون هیچ عجله ای ... خواننده آروم می خوند: - I've traveled the whole wide world من کل دنیا رو سفر کرده ام Still I haven't found you اما تو رو هنوز پیدا نکرده ام Call out your name almost every day اسمت رو تقریبا هر روز صدا می کنم Hope to hear from you soon امیدوارم به زودی باهات اینجا باشم Still believe that you will come to me هنوز هم اعتقاد دارم تو پیشم می یای And I'll be waiting right here و من اینجا منتظر خواهم بود I keep on looking for you patiently من صبورانه جستجو به دنبال تو رو ادامه می دم Fighting out all doubts and fears نزاعی بدون شک و تردید و ترس فقط یک چشم انداز از تو برای اثبات کافیه And I'm willing to do what it takesو من مایلم ... I am ready for pain and the joy that you bring من برای درد و لذت که تو می آری آماده ام Holding on even if my heart breaks صبر می کنم حتی اگه قلبم هم بشکنه Love, love don't come easy عشق ، عشق آسون به دست نمی یاد For the one who wants to be loved برای کسی که می خواد عاشق باشه Love, love don't come easy عشق ، عشق آسون به دست نمی یاد Seems there is none but I won't give up به نظر می رسه وجود نداره اما من تسلیم نخواهم شد Love don't come easy عشق آسون به دست نمی یاد Feelings grow slowly, slowly احساسات به آرامی رشد می کنند ... به آرامی Love is taking its time عشق در زمان خودش به وجود می یاد Love don't come easy عشق آسون به دست نمی یاد Don't waa be lonely, lonely نمی خوام تنها باشم ... تنها ... One day you will be mine, you will be mine یک رو تو مال من خواهی شد ... مال من خواهی شد! (you will be mine) I lived so many lives ... I've touched millions of hearts من قلب های زیادی را لمس کرده ام I spread my wings but I couldn't fly من بال هامو باز کردم اما نتونستم پرواز کنم Though I wished on so many stars با اینکه من با خیلی از ستاره ها آرزو کردم No, no, no, no نه نه نه نه Painted different pictures in my mind تصاویر متفاوتی توی ذهن من نقاشی شده اند But I can't build a frame اما من نمی تونم یک قاب بسازم And what's the use of painting و نقشای به چه کار می یاد؟ If I seem to be blind اگه من کور به نظر برسم Please show me your face (your face(خواهش می کنم چهره ات رو به من نشون بده Just a vision of you is enough for the proof فقط یه چشم انداز از تو برای اثبات کافیه And I'm willing to do what it takes و من می خوام ... What did I do? چی کار بکنم؟ Did I scare you away? آیا از دوری تو بترسم؟ What can I do to make you stay? چی کار کنم که وادار به موندنت کنم؟ Why can't you see I'm on my knees? چرا نمی بینی به زانو افتادم؟ I need you here with me من اینجا به تو نیاز دارم برای با من بودن ... Oh Love, love don't come easy عشق ، عشق آسون به دست نمی یاد For the one who wants to be loved برای کسی که می خواد عاشق باشه Love, love don't come easy عشق ، عشق آسون به دست نمی یاد Seems there is none but I won't give up به نظر می رسه وجود نداره اما من تسلیم نخواهم شد Love don't come easy عشق آسون به دست نمی یاد Feelings grow slowly, slowly احساسات به آرامی رشد می کنند ... به آرامی Love is taking its time عشق در زمان خودش به وجود می یاد Love don't come easy عشق آسون به دست نمی یاد Don't waa be lonely, lonely نمی خوام تنها باشم ... تنها ... One day you will be mine, you will be mine یک رو تو مال من خواهی شد ... مال من خواهی شد! (you will be mine) Yeah You will be mine آره ... تو مال من خواهی شد ...( love don’t come easy از monrose ) دستای دنیل آروم روی گودی کمرم به حرکت در اومده بود ... یکی از دستاشو آورد بالا و به نرمی گونه ام رو نوازش کرد ... چشماش چقدر مهربون شده بودن! لبامو با زبون تر کردم ... حس می کردم از داغی ترک خورده! زمزمه وار گفتم: - دنیل .
برچسب:
نویسنده: هستی مرادیان